فریادهای بی مقصد .
میخواهی بخوابی .. قطب نمایت را در جیبت بگذار ساعت مچیت را چک کن شاید که دوباره فکر دیدنم به سرت بزند ... گم اگر شدی ، صدا کن آرام مرا زیر لب ، فوت کن رو به باد ... باد آدرسم را میداند .... قبل تر ها فریادم را با خود میبرد ، به مقصد نا کجا ، که درد داشت ... و بر میگرداندش باز برای خودم ... بار آخری ، رفت که رفت که رفت باد اما وفا داراست به من کاسه آبی که وقت رفتنش ریختم پشت پایش ... و گفتمش همراه با صدایی که برای من است کمی هم از بوی مویش برایم بردار ... تا در این هیاهویی فریاد های بی مقصد ، بو کشمش ... بار اول که ببینمت ، پشت پای تو هم کاسه ای آب میریزم ... و دستم را روی قلبم میگذارم ، این یعنی ، در نهایت ، خانه تو اینجاست ...
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی