کوله پشتی . هنوز مسافرم ، کوله قرمزم را هنوز باز نکرده ام ... جای بندهایش را بر تنم میخراشم هر شب ... تا سرخ بماند به رنگ قرمزی چشمانم ... تا به یادگار بماند تلخی دهانم ، از آن نوشیدنی 52 % در آن جنگل تاریک و شرج ! و ساعتم و گردن آویزم ... که هزاران مایل دورتر دارند اکسید میشوند ... در هوایی که هیچ گاه نفسش نکشیده ام ! خیال میکنم قایقی هست و رودی پر از ماهی که حاکی از آن است سفرم موکول شده .... موکول به یک کوله دیگر ....! کوله ای بی شک این ، بار بی شک ...!
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی