فریادهای بی مقصد . میخواهی بخوابی .. قطب نمایت را در جیبت بگذار ساعت مچیت را چک کن شاید که دوباره فکر دیدنم به سرت بزند ... گم اگر شدی ، صدا کن آرام مرا زیر لب ، فوت کن رو به باد ... باد آدرسم را میداند .... قبل تر ها فریادم را با خود میبرد ، به مقصد نا کجا ، که درد داشت ... و بر میگرداندش باز برای خودم ... بار آخری ، رفت که رفت که رفت باد اما وفا داراست به من کاسه آبی که وقت رفتنش ریختم پشت پایش ... و گفتمش همراه با صدایی که برای من است کمی هم از بوی مویش برایم بردار ... تا در این هیاهویی فری
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی
صد سال تنهاییدرود
امروز کتاب صد سال تنهای را به صورت صوتی از #castbox گوش دادم ...تمام بیست و دو ساعت مدت گوش دادن به این کتاب بینظیر سه طرح به اتمام رساندم که غیر از یکی از آنها ، مابقی به عنوان هدیه یکی به کتابخانه ای که در آن عضویت دارم و دیگری به برادر عزیزم رسید .کتابِ ، صد سال تنهایی (Cien a�os de soledad) کاری از ، #گابریل_گارسیا_مارکز که چاپ نخست آن در سال هزار و نهصد شصت و هفت در آرژانتین با تیراژ هشت هزار نسخه جدید انتشار یافت در همان هفته نخست جامعاً به فروشرسانی رسید .این کتاب بی
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی

کتاب میخوانم و مطابق برداشتم از آن یک نقاشی میکشم ... این بار کتاب : تاریکترین زندان.... اثر من برداشت من از تصویر ذهنی اشتباه شارل ماخ شخصیت اصلی داستان از همسر با وفای خود با نام یرمیلا است . کتاب " تاریکترین_زندان " روایتگر ظلمیست درونی ، که عقل و اراده انسانی را به بند میکشد و در گرداب هائل خویش روح و جسم آدمی را به نابودی می کشاند . کتاب به شدت پیشنهاد میشود
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی
نقاشی من با نام :اولین سنگ را کسی بزند که گناهی نکرده باشد
پن : خالق اثر ، قصد ترویج هیج ایدئولوژی ، عقیده ویا تفکری را ندارد ....مریم مجدلیه کیست :مریمِ مَجدَلیه (عبری: מרים המגדלית، یونانی باستان: Μαρία ἡ Μαγδαληνή)[۲] شخصیتی در عهد بهروز و یکی از پیروانِ مؤمنِ عیسی مسیح بهشمار رفته و کلیساهای کاتولیک رومی، ارتدکس شرقی، لوتری و انگلیکان او را جزو قدیسهها میدانند. لقبِ مجدلیه اشاره به شهری به نامِ مجدله در کرانهٔ غربیِ دریاچه طبریه دارد. مریمِ مجدلیه با عیسی مسیح بهعنوانِ یکی از پیروان
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی
کوله پشتی . هنوز مسافرم ، کوله قرمزم را هنوز باز نکرده ام ... جای بندهایش را بر تنم میخراشم هر شب ... تا سرخ بماند به رنگ قرمزی چشمانم ... تا به یادگار بماند تلخی دهانم ، از آن نوشیدنی 52 % در آن جنگل تاریک و شرج ! و ساعتم و گردن آویزم ... که هزاران مایل دورتر دارند اکسید میشوند ... در هوایی که هیچ گاه نفسش نکشیده ام ! خیال میکنم قایقی هست و رودی پر از ماهی که حاکی از آن است سفرم موکول شده .... موکول به یک کوله دیگر ....! کوله ای بی شک این ، بار بی شک ...!
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی

شاه توت منِ 17 ساله : داشتم برایت از درخت شاه توت میچیدم ... ناگهان باد آمد ... دامنت را که به عشق لکه برداشته بود ... با خشونت بَر کَند ... من حراسان شده فریاد برآوردم ، آیییی ... تو ولی دست کشیدی به سرم ، گفتی آرام ، خواب دیدی نفسم . من نگاهت کردم . تو نگاهم کردی . دامنت پاک ُ آرام ، بر تنت بود هنوز . گفتمت ، من چه کردم دیشب ! تو گفتی هیچ ! گفتم امممما .... گفتی هیسسسسس ...... عَــلی اَکبـَـری
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی
برچسب:
نویسنده: آرمان میرزایی